Saturday, 20 April , 2024
امروز : شنبه, ۱ اردیبهشت , ۱۴۰۳ - 12 شوال 1445
شناسه خبر : 4194
  پرینتخانه » آخرین اخبار, یادداشت تاریخ انتشار : 27 شهریور 1401 - 18:55 | | ارسال توسط :

نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت.

نادر ده تن از بزرگان و روحانیان برگزیده شده را همراه با سه - چهار تن از سرداران خود را برداشت و به کنار چادری که شاه تهماسب و غلام بچه ها درون آن بودند، آورد.
نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت.

اینک، بخشی از کتاب ((رستم التواریخ)) نوشته ((محمد هاشم آصف)) را در بیان این رویداد تاریخی می‌آورم.
وظیفه نویسنده، حفظ بی طرفی و امانت است، با پوزش از خوانندگان در زمینه تشریح وضع شرم آور آن شب، ناگزیرم نوشته های کتاب را بی کم و افزون در اینجا شرح بدهم.
محمد هاشم آصف چنین می‌نویسد :
((… (نادر) خوانین خراسان و صنادید (مردان شجاع و دلاور و سرداران جنگی) عالی شان و باشیانی (سرکردگانی) که با او اتفاق داشتند جمع کرد و ایشان را در پس برده واداشت که از روزنه های پرده، تماشا کنند. چون شاه جم جاه از باده گلرنگ و خوشگوار مخمور و سرمست شد، و دین و دانشش از دست رفت، بی اختیار مستانه از جای برجسته، و برهنه گردید و غلامان اَمرَد خود را فرمود همه برهنه شدند، و شاه، سرمست و به زشتی مشغول بود در نهایت از پس پرده، خوانین و سرهنگان تماشای این معامله نمودند. و از دیدن این اطوار کمال تغییر در مزاج شان حدوث یافت و به عالیجاه تهماسب قلی خان (نادر) عرض نمودند که این شاه به نادانی و بی تمیزی، ایران را باز، بدست دشمن خواهد داد، و چاره ای باید نمود…))
شاه سرگرم سر خوشی های خود بود که از پشت پرده ندا دادند که حضرت صدراعظم می‌خواهند بحضور برسند.
شاه تهماسب بی درنگ خود را جمع و جور کرد و به غلام بچگان دستور داد سرا پرده ی دیگر که متصل به چادر او بود بروند و در حالی که از این شرفیابی بی موقع، هم در شگفت و هم ناخشنود بود، پروانه ورود داد.
نادر همراه با گروهی از بزرگان و سرداران و روحانیان، بدرون چادر آمد.
شاه که هرگز انتظار دیدن چنین گروه چشمگیر را نداشت. ابروها را در هم کشید و به سوی نادر نگریست و گفت : «قلی خان» چرا عیش ما را بهم زدی؟
واژه ((قلی‌خان)) که معمولاً به غلام ها و((بردگان)) گفته می‌شد، صرفنظر از جنبه اهانت آمیز آن، گهگاه نیز صمیمیت ولینعمت به بنده ی خود را نیز، می‌رسانید.
اما نادر اینبار، از شنیدن این واژه هرگز خوشش نیامد، و این ناخوشایندی بخوبی از چهره اش خوانده می‌شد.
نادر نگذاشت انتظار آنها، به درازا بکشد و با آوای رسای خود، بی آنکه دیگر بوی فروتنی و تواضعی از آن بیاید، گفت :
موقعیت مهمی پیش آمده است که باید فوراً و جدأ درباره ی آن گفتگو کنیم. برای تفریح شما وقت فراوان است.
شاه که سخت مست بود، خندید و گفت :((قلی خان)) عجله نداشته باش بگو اینها (اشاره به سران و بزرگان) باز کردند. فردا برای شنیدن عرایض تو، وقت بیشتری داریم.
سرداران نادر که پشت سر وی ایستاده بودند، در چهره نادر نگریستند، و با دیدن قیافه جدی و مصمم وی، دانستند که صدراعظم با قاطعیت در پی یکسره کردن کار خود با شاه است.
نادر نگاهی به پیرامون خود کرد و گفت :سرداران، بزرگان، و روحانیون، شما همگی چشم و گوش مردم ایران هستید.
بویژه شما افسران جانباز من، در همه ی جنگها و لشکر کشی ها، با نهایت دلاوری و از خود گذشتگی شمشیر زده اید. بنا بر این چه شما و چه روحانیان و چه بزرگان، همگی در سربلندی کشور، سهمی بزرگ دارید.
اما شاید همه ی شما، از بسیاری از مسائل که در پس پرده می‌گذشت و می‌گذرد، آگاه نباشید. یک نمونه ی آن را نیم ساعت پیش دیدید!! و اکنون هنگام آن است که از بسیاری دیگر از این رویداد پنهانی، آگاه شوید.
بنظر من، امشب و این ساعت بهترین زمان برای آگاهی از بسیاری از مسائل است و چون شما بنظر من، امشب و این ساعت بهترین زمان برای آگاهی از بسیاری از مسائل است و چون شما شایسته تر از بسیاری کسان که مفت می‌خورند و تملق می‌گویند، هستید، از شما خواستم که اکنون همراه من باشید.
شاه باز خندید و گفت :حالا چه وقت گزارش دادن است. ما دستور می‌دهیم که گزارش‌ها را فردا بدهید. اکنون هنگام استراحت است.
اما هیچکس به سخنان شاه توجه نکرد. و نادر دنباله سخنان خود را گرفت و از هنگامی که شاه سلطان حسین تسلیم محمود افغان شد، تا پیوستن خویش به سپاه شاه، سپس شکست دادن محمود و اشرف و ذوالفقار خان ودیگران، همه را یکایک بر شمرد، آنگاه به وضع ناهنجار شاه تهماسب پیش از پیوستن خود به سپاه او پرداخت و سرگرم گفتن بود که شاه فریاد زد :
یعنی چه؟ اکنون چه جای این سخنان است؟
نادر با آوای تندر آسای خود پاسخ داد :اتفاقأ هم اکنون جای این سخن‌ها است.
شاه گفت :من معنای سخنان شما را نمی‌فهمم.
نادر پاسخ داد :معنای این سخن‌ها آن است که پدر شما در شهر اصفهان گرفتار چنگ افغانها و چشم براه تو بود تا شما با قوای کامل برای نجات او بیاید. اما شما به عیش و نوش پرداختید پایتخت را به دست یک عده چپاولگر سپردید.
تا شاه تهماسب آمد سخنی بگوید، نادر سخنش را برید و گفت : پس از آنهم هیچ اقدام قاطعی از سوی شما برای رهایی مملکت صورت نگرفت. و در حالیکه من در همان هنگام در خراسان، با یاغیان ستیزها می‌داشتم و هنگامی که صحنه ی خراسان را تقریباً آرام کردم، از سوی شما به اردوی تان فراخوانده شدم.
در همان هنگام فتحعلی خان قاجار سپهسالار خود را کشتید و در همه جا، گناهش را به گردن من انداختید.
من باید همان زمان می‌فهمیدم که خدمت برای شما، پاداشی جز کشته شدن ندارد. سخنان نادر دنبال میشد و شاه چیزی نداشت که در پاسخ بگوید.
دیگر سرداران و درباریان و بزرگان نیز سرا پا گوش بودند، تا سخنان نادر به آنجا رسید که گفت :از جنگهایی که با اشرف کردیم و سر انجام پیروز شدیم، سخن نمی‌گویم، زیرا همگی کسانی که در اینجا حاضرند، بهتر می‌دانند که چه دشواری هایی را متحمل شدیم. شاه تهماسب که اندک اندک مستی از سرش می‌پرید، سرانجام به سخن آمد و گفت :
همانگونه که گفتی، هر چه بود گذشت. ولی ما هم پاس خدمات تو را داشتیم، و خواهر خود را به زوجیت تو…
نادر نگذاشت سخنان شاه پایان گیرد و در میان حرفش دوید و گفت :
این منتهای لطف شما بود، منهم مفتخرم که محبت های شاه را با نهایت حق شناسی پاسخ گفتم. و اگر یک خوبی از سوی شاه بعمل آمد، دهها جانبازی از سوی من انجام شد. با گفتن این جمله،، سخنان نادر دنبال شد، و او به جنگ با عثمانی ها اشاره کرد و سپس به پیمان نامه ننگینی که میان شاه و ترکها بسته شده بود، پرداخت و افزود که با اینکه از شما خواستیم که این پیمان نامه را امضاء نکنید، آنرا امضاء کردید و خواهر و برادران ما را زیر دست ترکها گرفتار کردید.
این نخستین باری بود که نادر، مسئله ننگین پیمان نامه ها را به رخ شاه می‌کشید، و هنگامی که به این جا رسید، صدایش رساتر شد و گفت:
من میخواستم به سرزمینم خدمت کنم، اما در غیاب من، تصمیم گرفته شد که آن دو افسری که امروز دستگیر شدند، در موقع آمدن من به شهر، در شلوغی جمعیت مرا بکشند.
صدای پچ پچ سرداران وروحانیان و بزرگان پشت سر نادر بلند شد و شاه تهماسب که مانند روباهی به تله افتاده بود، و بدنبال راه خروجی از این تنگنا می‌گشت، فریاد زد :
چه کسی این دروغ را گفته است. من هرگز چنین دستوری را نداده بودم. اگر آن دو نفر افسر چنین تصمیمی گرفته بودند، سر خود بود. و اگر چنین حرفی را زده باشند دروغ گفته اند. نادر پوز خندی زد و گفت :آن دو افسر که فعلأ در راه خراسان هستند، و چیزی هم نگفته اند. اما من سوگند یاد میکنم که این دستور، از سوی شخص شاه به آن دو تن داده شده بود. و از من نخواهید که بگویم چگونه این خبر را بدست آورده ام. و در صورتی که شاه انکار فرمایند، اصراری در اثبات آن ندارم. اما متاسفانه توطئه ها به همین جا پایان نیافت و باز هم دنبال شد.
شاه تهماسب که میدید نادر از همه چیز آگاه است، براستی درمانده شده بود، و در منتهای خواری و شکنجه روحی بسر می‌برد..
در این هنگام نادر رو به بزرگان و سرداران خود کرد، و با آوایی رسا، چنین گفت :
برادران جانباز من، و بزرگان محترم کشور، شما برای خدمت به میهن جان خود را به کف گرفته و یا شب و روز در دفترهای کار خود فعالیت کرده و لحظه ای آسوده نبوده اید. شما همه میخواهید که برادران و خواهران خود را از اسارت ترکها بیرون بیاورید. اما شاه تهماسب به اینکار راضی نیست. و برای زندگی شما و خواهران و برادران گرفتار شما در چنگ بیگانگان، پشیزی ارزش قائل نیست.

بهمین جهت دستخطی به استاندار شیراز فرستاده است تا با سپاهی گران بیاید، و پاداش خدمتگزاری همه ما را با شمشیر بدهند!!
پس از گفتن این مطالب، نادر به دبیر خود که حاضر بود، دستور داد نامه ی شاه به استاندار شیراز را با آوای بلند بخواند.
دبیر، با آوای بلند، نامه ی شاه را که در آن به استاندار فارس دستور لشکر کشی علیه نادر را به نام یاغی و متمرد داده بود، می‌خواند.
خشم و بیزاری در چهره سرداران نادر و بزرگان کشور، و دلهره و شگفتی در سیمای درباریان پیرامون شاه، و از همه بیشتر در چهره ی خود شاه تهماسب موج میزد.
سرداران همراه نادر به اندازه ای خشمگین شده بودند، که اگر کوچکترین اشاره ای از سوی او به هر یک از آنان میشد، بی درنگ با شمشیر سر از تن شاه جدا می‌کردند. آما آنها آموخته بودند که سرباز هرگز نباید بی دستور فرمانده، خود سرانه اقدام به کاری کند.
ترس شاه تهماسب با دیدن قیافه های سرداران نادر که از چشم هایشان خشم و بیزاری می‌بارید، چند بار شد، و بی اختیار، لرزید.
پس از خواندن نامه، نادر برای اینکه اندکی از حالت انفجاری مجلس بکاهد، رو به سوی سرداران و بزرگان کرد و گفت :
برادران دلیر و دوستان ارجمند، من میخواستم حقایق و مطالبی را که سالها در سینه نگه داشته بودم بر زبان آورده، و شما را از همه چیز آگاه گردانم. ولی هرگز نمی‌خواهم خود سرانه و دور از احتیاط، کاری از سوی هیچیک از شما، سر بزند.
تنها اینرا بدانید که اگر پیک شاه گرفتار نمیشد، و این نامه به شیراز می‌رسید، روشن نبود که چه رویدادهای هولناکی روی میداد.
بر این پایه بگذارید امشب بدون رویداد ناگوار به پایان برسد. فردا بامداد، یک جلسه همگانی بر پا خواهیم داشت و با رابزنی و بررسی کامل جوانب، به آنچه که صلاح است دست خواهیم زد.
تنها این را بدانید که ما، همه زجرها و ناراحتی ها و دشواری‌ها را فقط و فقط برای میهن خود و مردم میهن خود، بر خویشتن هموار کردیم، نه برای شخص بخصوصی.
بنا بر این از امشب به بعد نیز، هر تصمیمی که میگیریم، باید به صلاح و سعادت مملکت ورعیت منتهی شود.
و کاری نکنیم که هرج و مرج و از هم گسیختگی پدید آید، و آسایشی را که زیر سایه ی شمشیر هایمان برای مردم پدید آورده ایم، از میان برود.
گفتار نادر به اندازه ای کاری و موثر بود که بسان آبی که بر آتش خشم حاضران ریخته شود، ایشان را آرام کرد، و یکایک با پروانه ی وی، از چادر بیرون رفتند.
نادر سپس دستور داد. همراهان شاه و همچنین بزرگانی را که از شهر، به اردو فراخوانده بود، در چادرهای ویژه ای که برایشان آماده کرده بودند، جای دهند. و تنها شاه و نادر در سراپرده بر جای ماندند.
نادر نگاهی به چهره ی در هم فرو رفته و ناتوان شاه افکند، و از حالت نگاهش معلوم بود که دلش برای او سوخته است…
او، از اینکه میدید مردی با آن همه قدرت و نیرو، با نیاکانی جنگنده و خوشنام و با گذشته ای پر نشیب و فراز یکباره در هم شکسته و مشتش باز شده است، دلش نرم شده و به حال او، رقت آورده بود.
به محض خلوت شدن چادر، تاب شاه تهماسب پایان گرفت و یکباره آغاز گریستن کرد. مستی یکسره از سرش پریده بود و بی اختیار، می‌گریست.
نادر که این همه زبونی را از شاه میدید، در برابر او، زانو زد و دست خود را بر شانه ی وی نهاد گفت :آرام باشید. آرام باشید.
سپس نادر با آوایی آرام‌ و شمرده گفت :با کمال تاسف باید بعرض برسانم که گناه، هرگز از من نیست. اگر اعلاحضرت فریب پیرامونیان خود را نمیخورند، و از روی خرد و انصاف رفتار می‌کردند، هیچگاه چنین وضعی پیش نمی‌آمد.
من گناهی کرده بودم؟
چه سستی روا داشته بودم؟
چه خطری از سوی من،شما را تهدید میکرد که دستور دادی به شهر سپاهان بتازند و برادر کشی براه افتد؟
شاه تهماسب کوشید که جلوی گریه خود را بگیرد و سپس به جای پاسخ دادن به پرسش‌های نادر، خود پرسشی دیگر را مطرح کرد و گفت :تو که به گفته خودت تا امروز گذشت داشتی و مردانگی کردی، چرا امشب چنین رفتاری از تو سر زد و آبروی مرا در برابر سرداران و بزرگان و روحانیان بردی؟
آیا نمی‌توانستی این سخنان را در خلوت با من در میان گذاری؟
آیا من از فردا چگونه میتوانم بر این گروه پادشاهی کنم؟
نادر پاسخ داد :حقیقت این است که شما دیگر جای صحبت و آشتی باقی نگذاردید. آخر مگر ممکن است که شاهی چندین بار، قصد کشتن سرداری را بکند؟ آنهم سرداری که همه ی زندگی اش را وقف سربلندی او کرده باشد؟ آخر مگر می‌شود یک سرباز خدمتگزار، همیشه به جان خود بیمناک باشد و احساس خطر کند؟
آخر مگر ممکن است پیوسته پاسخ خدمت و جانفشانی، توطئه و تبانی باشد؟ اگر صبر ایوب هم داشتم، پایان می‌گرفت.
شاه که پاسخی نداشت بدهد، پرسید :اکنون چه باید کرد؟
نادر گفت :من اختیار را بدست بزرگان کشور داده ام وسرداران تو، فدایی تو هستند. بنا بر این هر چه که تو بگویی، انجام خواهند داد. پس اگر بخواهی، میتوانی جبران وضعی را که امشب پیش آمده بکنی.
نادر پاسخ داد :بدبختانه چاره کار، از دست من بیرون رفته است. این جام، شکسته است و دیگر درست شدنی نیست. و مدتها است که سربازان و سرداران از رفتارهای قبله عالم ناخوشنودند و تا امروز نیز به دشواری توانسته ام جلوی آنها را بگیرم.
اگر شما چهره یکایک آنها را باریک می‌شدید، نشانه های خشم و بیزاری فراوان را در سیمای یکایک آنها می‌دیدید.

نویسنده : گردااوری: نادرقربانی
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.