Saturday, 23 September , 2023
امروز : شنبه, ۱ مهر , ۱۴۰۲ - 9 ربيع أول 1445
شناسه خبر : 1927
  پرینتخانه » اجتماعی, ایران, یادداشت تاریخ انتشار : 24 دی 1400 - 21:42 | | ارسال توسط :

نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!

نادر و مادرش نزدیک به چهار سال در بند ازبکان بودند و نادر که در دوران گرفتاری سخت ترین کارها را به دستور ازبکان چپاولگر انجام داده بود خود خواسته پولادی آبدیده شد.
نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!


قسمت دوم/ شب است نزدیک به چهار سال است که از گرفتاری نادر و مادرش گذشته در درون چادری مندرس در زیر پنجه ازبکان چپاولگر و بر روی گلیمی پاره زنی پیر و در هم شکسته و بیمار ساعت‌های پایان زندگی خود را می‌گذراند این زن هاجر مادر نادر است نادر جوان که اکنون بیست و یک سال دارد نگران و اندوهگین چشم به چهره مادر دوخته زن دردمند چشم می‌گشاید و می‌گوید..
پسرم من دیگر امیدی به زنده ماندن ندارم اینرا میدانم که روح سرکش تو در این زمان دراز نزدیک به چهارسال تنها بخاطر من سرتسلیم در برابر نامردان فرود آوردی تو باید هر چه زودتر از این بند و زندان بگریزی من تو را به خدا می‌سپارم.

آوای زن درد مند آرام آرام، آهسته آهسته تر میشد و دیگر روشن نبود که چه دارد می‌گوید نادر وحشت زده گوش خود را نزدیک دهان مادر برد و چون دیگر آوایی نشنید در حالی که بغض گلویش را بسته بود به سختی گریست.. فردای آن شب پیکر بی‌جان هاجر در گورستان ازبکان به خاک سپرده شد و نوجوان بیست و یک ساله واپسین بدرود را با مادر خود کرد و در حالی که یک جهان کینه و خشم از ازبکان در درونش انباشته شده بود از همان دم تصمیم به گریختن گرفت.
او یارانی را در دوران چهار ساله ی گرفتاری برای خود یافته بود یارانی که همه به نیروی تصمیم گیری و خوی فرماندهی نادر جوان معترف بودن..
نادر در طول این چهار سال دست روی دست نگذاشته بود یار گیری کرده بود در میان اسیران زندانی و همه هم قسم شده بودن در شب فرار همه در چادر نادر گرد آمدند

نادر آن شب را بیهوده بر نگزیده بود در آن شب دسته ای از ازبکان از چپاول تازه بازگشته و خسته و کوفته در چادرهای خود آرمیده بودن و دسته دیگر نیز باید بامداد روز بعد به چپاول می‌رفتند بر این پایه هر دو گروه زود بخواب رفته بودند تا بتوانند پگاه روز بعد آماده باشند..
نیم شب فرا رسید نادر و یارانش که یک ساعت پیش از آن بند افسار همه اسبان ازبک را بریده و در اسطبل ها را گشوده بودند در حالیکه روی زمین میخزیدن آهسته آهسته به نگهبانانی که چرت میزدند و یا خواب بودند نزدیک می‌شوند و ناگهان بسان شاهینی بر روی یکایک آنها می‌پرند و در حالی که با یک دست دهان آنها را می‌گیرند با دست دیگر با دشنه هایی که از پیش آماده داشتند سینه آنها را میدرند و شمشیر آنان را برداشته و هر یک بر اسبی تند رو که از پیش بر گزیده بودند می پرند و به سوی خراسان می‌تازند

نادر و همراهان در درازای راه به آبادیهایی می‌رسند و از نخستین و دومین و سومین و چهارمین آنها بی آنکه یکقدم بایستند می‌گذرند و هنگامی که به اندازه شایسته از پایگاه ازبکان دور می‌شوند در آبادی پنجم به استراحت پرداخته و با پولی که از پیش پس انداز کرده بودند اسب‌های تازه نفسی می‌خرند و دوباره به راه نوردی می‌پردازند و کم کم به ابیورد نزدیک می‌شوند….

نویسنده : گرداوری: نادرقربانی
برچسب ها
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.