Tuesday, 23 July , 2024
امروز : سه شنبه, ۲ مرداد , ۱۴۰۳ - 17 محرم 1446
شناسه خبر : 1967
  پرینتخانه » آخرین اخبار, اجتماعی, ایران, یادداشت تاریخ انتشار : 30 دی 1400 - 13:12 | | ارسال توسط :

نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!

قسمت سوم/ پیش تر گفتیم که بابا علی بیک چنان شیفته دلاوری نادر شده بود که نخست دختر یزرگ خود را به نادر داد و پس از مرگ دخترش دومین دختر خویش را به همسری نادر در آورد؟ روشن است که نادر در سنین جوانی و جوشش خود تنها به حکومت ابیورد قانع نبود و […]

نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!

قسمت سوم/ پیش تر گفتیم که بابا علی بیک چنان شیفته دلاوری نادر شده بود که نخست دختر یزرگ خود را به نادر داد و پس از مرگ دخترش دومین دختر خویش را به همسری نادر در آورد؟ روشن است که نادر در سنین جوانی و جوشش خود تنها به حکومت ابیورد قانع نبود و هنگامی که جانشین بابا علی بیک می‌شود در پی گسترش پهنه نفوذ خود در می‌آید و پیوسته با مردان جنگی خویش میان کلات و ابیورد در رفت و آمد بود تا آن بخش را زیر فرمان داشته باشد کمتر کسی در آن روزها می‌دانست که نادر چه رنجی از ناتوانی دولت مرکزی می‌برد شبها هنگامی که با خود خلوت می‌کرد به خبرهای ناگواری که از سراسر کشور به او می‌رسید می‌اندیشید ولی او نادر حکمران یک شهر کوچک بود و فرمانده گروهی اندک از مردان جنگی و این شیر جوان نمی‌توانست زنجیره‌ای ناتوانی و ننگ را در آن روزها بگسلد.
درست در همین روزها ازبکها به خراسان تاختند و بسوی شهر ابیورد مرکز فرماندهی نادر سرازیر شدند.
با نادر را در شهر آبیدر رها میکنیم و به سپاهان می‌رویم تا ببینیم در آنجا چه می‌گذرد.
افغانها که از همکاری نکردن مردم شهر با خود خشمگین شده بودند هنگامی که خبر شورش مردم قزوین و کشته شدن هفت هزار تن از هشت هزار تن متجاوزان افغانی بدست مردم شهر را شنیدند این پایداری و سرکشی هارا نشانه ای از اختلاف مذهب میان خود و آنها دانستند و پنداشتند به انگیزه سنی بودن آنها و شیعی بودن ایرانیها این ناآرامی‌ها و سر کشی ها روی می‌دهد محمود افغان که خود را پادشاه ایران می‌دانست اروای عمش… از این رویدادها چنان به خشم آمد که فرمان داد تا همه پیشوایان مذهبی و سرشناسان شهر سپاهان را به کاخ شاهی فرا خواندند و اعلام کرد می‌خواهد انگیزه ای را از ایشان بپرسند و راه از میان برداشتن این دشواری‌ها را جویا شود.
در روز تعیین شده پیرامون سیصد تن از فراخواندگان در تالار بزرگ شاهی گرد آمدند و به دستور محمود افغان در کنار هر یک از آنان یک سرباز افغان ایستاد.
سرپرست تشریفات پیش از آمدن محمود افغان به تالار به حاضران گفت که هنگام ورود امیر محمود همگی باید برابر ظل الله سرفرود آورید و خم شوید و تا ایشان. دستور ندادند قد راست نکنید.
محمود به تالار وارد شد و سیصد روحانی سرشناس همه کرنش کرده و خم شدند در این هنگام ناگهان سربازان افغان که از پیش آموزش دیده بودند و شمشیرهای برهنه در دست داشتند با یکی دو ضربت سرهای خم شده را از تن جدا کردند و اینکار با چنان تردستی و شتابی. انجام شد که در یک قدم سیصد سر از تن جدا شد و بر زمین تالار فرود افتاد و خون از تن های بی سر جهیدن گرفت محمود خونسرد در سکوی تالار ایستاد به تن های بی سر و سرهای بی پیکر می‌نگریست گویی رنگ خون به او آرامش میداد.. شاید هم می‌پنداشت بدین‌گونه ازکشتار هفت هزار افغان به دست مردم قزوین کین خواهی کرده است زیرا ناگهان با آوای بلند خندیدن را آغازید و افغانهای شمشیر بدست نیز با دیدن خنده محمود لب به خنده گشودند.
محمود از تالار بیرون رفت و دستور داد تا بی درنگ سرها و پیکرهای جدا شده از هم را گرده آوری کرده تالار را بشویند چون برنامه شوم دیگری برای فردای آنروز داشت روز دیگر دویست تن از فرزندان مردانی که روز گذشته کشته شده بود و آنها از غیبت پدر خود در شب گذشته نگران شده‌بودند به دربار راه داد نوجوانان و کودکان بی گناه با این پندار که به دیدار پدران خود و به دیدار محمود می‌روند با پوشش‌های پاک و زیبا با کاخ آمدند.
محمود دستور داد دستو پای همه آنها را بستند و به مانند گوسفند در کنار هم خوابانیدند و بی آنکه به لابه و زاری آنها بنگرند فرمان داد تا سر از تن همه آنها جدا کنند… از آن پس نیز هر روز سیصد تن از سربازان شاه سلطان حسین را به دربار می‌آورد و میکشت تا همه آنها از میان رفتند. و هنوز بر آن بود که انتقام کشتار هفت هزار تن افغان در قزوین را نگرفته است..
محمود افغان به راستی دیوانه شده بود و پیوسته خون میخواست اندک اندک خبر آدم کشی های او ار درون دربار به بیرون درز کرد. مرد شهر که توان ایستادگی رو در رو با سپاهیان محمود افغان را نداشتند گروه گروه خانه و کاشانه را واگذارند و شهر گریختند و اینبار چپاول خانه های تهی از صاحبخانه از سوی سربازان محمود آغاز شد….
باز شهر سپاهان را رها میکنیم و به شهر ابیورد می‌رویم تا ببینیم در دورانی که افغانهادر سپاهان کشتار می‌کنند روس‌ها و عثمانی‌های مرده خور بخش بزرگی از خاک کشورمان را زیر چیرگی خود گرفته اند و مردم دلاور تبریز با ترکها و شیر مردان همدانی با روس‌ها در گیر و در ستیز هستند و شاه تهماسب فراری و سرکردگان از این شهر به آن شهر می‌رود ‌نادر جوان در رو در رویی با ازبکان که به شهر ابیورد نزدیک می‌شوند چه می‌کند..
نادر به انگیزه چهار سال در بند ازبکان بودن از این تیره کینه ای سخت در دل داشت و زندگی چهار ساله ی وی در چنگ آنان.
همه شیوه های رفتاری و جنگی ایشان را به خوبی به او آموخته بود و همیشه در این اندیشه بود که اکنون که بابا علی بیک درگذشته و خود به جایش نشسته است نیرویی را فراهم آورد و گوشمالی شایسته ای به ازبکان دهد.
با اینکه تاختن ازبکان به خراسان اندکی زودتر از آنچه نادر میخواست انجام شد با این همه وی را شادمان کرد و زمان را برای تسویه حساب با آنها مناسب دید شاید درست باشد اگر بگوییم تنها کسی که از تاختن ازبکان به خراسان شادمان شد نادر جوان بود هر چند که در برابر جنگاوری آنان هنوز توانایی شایسته را نداشت.
ازبکها تیره ای جنگ دیده سوارانی چالاک سربازانی سنگدل و مردانی دلیر و تیز هوش و زمان شناس بودند و هرگز بیهوده به جنگی ناشناخته دست نمی‌زدند.
آنها شنیده بودند که بابا علی بیگ مرده است و جوانی نسبتا کم سن و سال به نام نادر به جایش نشسته است و چون به خوبی می‌دانستند دولت مرکزی ایران از هم پاشیده و چیزی بنام ارتش و سپاهی در ایران وجود ندارد و قفقاز و داغستان و گیلان و همدان زیر سم اسبان روس و آذر آبادگان و کرمانشاه و خوزستان لگد کوب سربازان ترک شده است این روزها را برای تاختن به خراسان بهترین زمان دانسته و آماده چیره شدن بر این استان پهناور و سرسبز شدند.
ازبکان اما نادر را هنوز نمی‌شناختند حتی نمی‌دانستند که او همان جوان شانزده هفده ساله ایست که چهار سال در بند شان بوده است.
تنها تنی چند از سالمندان آنها یادشان بود که روزی نو جوانی گستاخ و تند خو و رام نشدنی به نام ندر قلی همراه مادرش گرفتار آنها شد و زمانی برایشان بیگاری کرد و پس از مرگ مادر با تردستی و چابگی و تیز هوشی از چنگشان گریخت..
آنها اینرا می‌دانستند ولی هنوز نمی‌دانستند که ندر قلی ٢٩ ساله جانشین بابا علی بیک همان ندر قلی گرفتار و گریز پای آنهاست باری ازبکان به خراسان بزرگ تاختند و چون شهرهای پیش پای خود را بی دفاع دیدند پنداشتند که سراسر خراسان آماده پذیرش آنهاست این بود که بسوی ابیورد تاختند ولی خبر نداشتند شیر جوان درنده ایران در کمین است برای انتقام مادر و چهار سال اسرات در بند ازبکان چپاولگر..
آنان هر چه به شهر نزدیکتر می‌شدند کمترین واکنشی از سوی مردان جنگی آن نمی‌دیدند به همین انگیزه فرماندهان پشت جبهه را از این نکته آگاه کردند و فرماندهان نیز پنداشتند که جانشین بابا علی بیک جوانی نا آموزنده و ترسو و خوشگذران است که یا از برابر آنها گریخته و یا بزودی تسلیم شان خواهد شد.
ولی نادری که در کمینشان نشسته بود هنگامیکه پی برد ازبکان سرگرم پیش روی بسوی ابیورد هستند همه ی گشتی های خود را از پیرامون شهر فراخواند و چهل و هشت ساعت پیش از رسیدن پیشآهنگان ازبک به دروازه های شهر مردان زیر فرمان خود را به سه بخش کرد یک بخش را با پوشش جنگی کامل به سوی جنوب واپس کشید بخشی دیگر را به شمال خواری شهر نگه داشت و بخش سوم را به شمال باختری برد و خود میان دو بخش شمالی و جنوبی نگرنده رسیدن پیشآهنگان ازبک به نزدیکی های شهر شد و پس از اینکه پی برد ازبکان فریب بی دفاعی شهر را خورده اند و همه سپاه خویش را به ابیورد نزدیک کرده اند بی درنگ از سه سوی آنها را در میان گرفت. نادر شیوه جنگی نو ظهوری را بکار برد که تا آن هنگام شناخته شده نبود. این شیوه جنگی که فرمانده نیروهای میانه ی میدان را وا پس بکشد و سپاهیان دشمن را به دنبال خود بیاورد و سپس از دو سوی چپ و راست بر آنها بتازد و آنان را محاصره کند ( که بعده ها حمله گازنبری نامیده شد) برای نخستین بار جنگ با ازبکان از سوی نادر بکار برده شد. یعنی زمانی که جنگنده ای جوان و گمنام در ابیورد بود.
ازبکان که هرگز نمی اندیشیدند که با مردانی جنگ آموزش دیده روبرو خواهند شد و سازمان جنگی بسامان و نیرو مندی در شهر پایه گذاری شده است تنها کاری که توانستند بکنند خود را در حالی که در محاصره مردان جنگی نادر بودند به فراز تپه بزرگی که در درون حلقه محاصره بود رسانیدند تا بر محاصره کنندگان مسلط باشند
نادر قلی فرمانده جوان ایرانی حلقه محاصره را تنگ تر و تنگ تر کرد تا از همه سوی به پای تپه رسید در حالی که نیروهای وی پیوسته از سوی ازبکان که در بلندی جای گرفته بودند با فلاخن سنگباران می‌شدند و مردان ابیوردی با همه ی کوششی که می‌کردند کاری از پیش نمی‌برند.
چند روزی از محاصره ازبکان گذشت و در این چند روز مردان جنگی نادر قلی در پائین تپه سخت ترین حمله های ازبکها را تحمل می‌کردند و هر روز بر شمار زخمیان و کشته شدگان آنها افزوده میشد.
نادر پی برد که اگر جنگ به همین گونه دنبال شود گذشت زمان به زیان او خواهد بود و مردانش را خسته می‌کند. و آنگاه است که ازبکان از تپه سرازیر شده و همه را تارو مار خواهند کرد. از این گذشته چه بسا که نیروهای کمکی ازبک نیز به یاری آنها برسند. این بود که در شب پنجم جنگ با برخی از برجستگان سپاه خود به رایزنی پرداخت (نادر از همان اوائل شروع کارش با فرماندهان مشورت می‌کرد و نظر آنها را میخواست یعنی آدم خودرای نبود) و وضع را برای آنها روشن کرد و در پایان گفت. من برای یکسره کردن کار ازبکان نقشه ای دارم که برای انجام آن به پنج دلاور از خود گذشته نیاز دارم. اگر بخواست خداوند بتوانم این نقشه را انجام دهم پیروزی ازآن ماست و اگر نقشه ام با شکست روبرو شود من و آن پنج تن کشته خواهیم شد و شما خود تصمیم خواهید گرفت که چه بکنید. که به هر روی از وضعی که امروز داریم بدتر نخواهد شد.
به محض اینکه نادر سخنش پایان یافت ده دوازده تن داوطلب همراهی با نادر شدند که از میان ایشان پنج تن را بر گزید.. در همان شب درست هنگامی که دو ساعت از نیم شب گذشته بود خود پیشاپیش پنج دلاور از جان گذشته، آهسته از چادر بیرون آمد و هر شش تن آرام آرام به پای تپه رسیدند. تا آن هنگام هیچکس حتی آن پنج تن نیز نمی‌دانستند نادر قلی چه نقشه ای در سر دارد و چه می‌خواهد بکند. ولی هنگامی که به پای تپه رسیدند، نادر ایستاد و پنج تن یاران خود را گرد آورد.
برنامه این است که بسیار محتاط و آرام از تپه بالا برویم و شمشیر بر سر سران ازبک بنهیم.
در ابن برنامه امید پیروزی بسیار کم است. به همین انگیزه من شما دلاوران براستی سرباز را برگزیده ام که با من همراه باشید. ولی اینرا بدانید که اگر بنا بر کشته شدن باشد نخستین کسی که کشته خواهد شد من خواهم بود.
یکی از آن پنج دلاور بی درنگ بدنبال سخنان نادر گفت : جان هیچکس از ما از جان سردار «ندر قلی» گرامی تر نیست و ما تا واپسین دم در کنار تو خواهیم بود.
نادر یکایک آنان‌ را در آغوش کشید و بوسید وسپس اجرای نقشه خطرناک خود را آغاز کرد. بالا رفتن از تپه آن هم در شب تاریک و بابودن ازبکان و نگهبانان آنان بسیار خطرناک و دقیق و دشوار بود.
اما نادر چندروز پیش از آن با چشمان تیز بین خود از دور راه بالا رفتن از تپه را بررسی کرده بود. ادامه دارد»

نویسنده : گرداوری: نادرقربانی
برچسب ها
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.