Saturday, 13 July , 2024
امروز : شنبه, ۲۳ تیر , ۱۴۰۳ - 7 محرم 1446
شناسه خبر : 2039
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : 01 بهمن 1400 - 15:20 | | ارسال توسط :

نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!

باز شهر سپاهان را رها میکنیم و به شهر ابیورد می‌رویم تا ببینیم در دورانی که افغانها در سپاهان کشتار می‌کنند روس‌ها و عثمانی‌های مرده خور بخش بزرگی از خاک کشورمان را زیر چیرگی خود گرفته اند و مردم دلاور تبریز با ترکها و شیر مردان همدانی با روس‌ها در گیر و در ستیز هستند و شاه تهماسب فراری و سرکردگان از این شهر به آن شهر می‌رود ‌نادر جوان در رو در رویی با ازبکان که به شهر ابیورد نزدیک می‌شوند چه می‌کند. نادر به انگیزه چهار سال در بند ازبکان بودن از این تیره کینه ای سخت در دل داشت و زندگی چهار ساله ی وی در چنگ آنان.
نادرشاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت!

قسمت پنجم/ همه شیوه های رفتاری و جنگی ایشان را به خوبی به او آموخته بود و همیشه در این اندیشه بود که اکنون که بابا علی بیک درگذشته و خود به جایش نشسته است نیرویی را فراهم آورد و گوشمالی شایسته ای به ازبکان دهد.
با اینکه تاختن ازبکان به خراسان اندکی زودتر از آنچه نادر میخواست انجام شد با این همه وی را شادمان کرد و زمان را برای تسویه حساب با آنها مناسب دید شاید درست باشد اگر بگوییم تنها کسی که از تاختن ازبکان به خراسان شادمان شد نادر جوان بود هر چند که در برابر جنگاوری آنان هنوز توانایی شایسته را نداشت.
ازبکها تیره ای جنگ دیده سوارانی چالاک سربازانی سنگدل و مردانی دلیر و تیز هوش و زمان شناس بودند و هرگز بیهوده به جنگی ناشناخته دست نمی‌زدند.
آنها شنیده بودند که بابا علی بیگ مرده است و جوانی نسبتا کم سن و سال به نام نادر به جایش نشسته است و چون به خوبی می‌دانستند دولت مرکزی ایران از هم پاشیده و چیزی بنام ارتش و سپاهی در ایران وجود ندارد و قفقاز و داغستان و گیلان و همدان زیر سم اسبان روس و آذر آبادگان و کرمانشاه و خوزستان لگد کوب سربازان ترک شده است این روزها را برای تاختن به خراسان بهترین زمان دانسته و آماده چیره شدن بر این استان پهناور و سرسبز شدند.
ازبکان اما نادر را هنوز نمی‌شناختند حتی نمی‌دانستند که او همان جوان شانزده هفده ساله ایست که چهار سال در بند شان بوده است.
تنها تنی چند از سالمندان آنها یادشان بود که روزی نو جوانی گستاخ و تند خو و رام نشدنی به نام ندر قلی همراه مادرش گرفتار آنها شد و زمانی برایشان بیگاری کرد و پس از مرگ مادر با تردستی و چابگی و تیز هوشی از چنگشان گریخت..
آنها اینرا می‌دانستند ولی هنوز نمی‌دانستند که ندر قلی ٢٩ ساله جانشین بابا علی بیک همان ندر قلی گرفتار و گریز پای آنهاست باری ازبکان به خراسان بزرگ تاختند و چون شهرهای پیش پای خود را بی دفاع دیدند پنداشتند که سراسر خراسان آماده پذیرش آنهاست این بود که بسوی ابیورد تاختند ولی خبر نداشتند شیر جوان درنده ایران در کمین است برای انتقام مادر و چهار سال اسرات در بند ازبکان چپاولگر..
آنان هر چه به شهر نزدیکتر می‌شدند کمترین واکنشی از سوی مردان جنگی آن نمی‌دیدند به همین انگیزه فرماندهان پشت جبهه را از این نکته آگاه کردند و فرماندهان نیز پنداشتند که جانشین بابا علی بیک جوانی نا آموزنده و ترسو و خوشگذران است که یا از برابر آنها گریخته و یا بزودی تسلیم شان خواهد شد.
ولی نادری که در کمینشان نشسته بود هنگامیکه پی برد ازبکان سرگرم پیش روی بسوی ابیورد هستند همه ی گشتی های خود را از پیرامون شهر فراخواند و چهل و هشت ساعت پیش از رسیدن پیشآهنگان ازبک به دروازه های شهر مردان زیر فرمان خود را به سه بخش کرد یک بخش را با پوشش جنگی کامل به سوی جنوب واپس کشید بخشی دیگر را به شمال خواری شهر نگه داشت و بخش سوم را به شمال باختری برد و خود میان دو بخش شمالی و جنوبی نگرنده رسیدن پیشآهنگان ازبک به نزدیکی های شهر شد و پس از اینکه پی برد ازبکان فریب بی دفاعی شهر را خورده اند و همه سپاه خویش را به ابیورد نزدیک کرده اند بی درنگ از سه سوی آنها را در میان گرفت. نادر شیوه جنگی نو ظهوری را بکار برد که تا آن هنگام شناخته شده نبود. این شیوه جنگی که فرمانده نیروهای میانه ی میدان را وا پس بکشد و سپاهیان دشمن را به دنبال خود بیاورد و سپس از دو سوی چپ و راست بر آنها بتازد و آنان را محاصره کند ( که بعده ها حمله گازنبری نامیده شد) برای نخستین بار جنگ با ازبکان از سوی نادر بکار برده شد. یعنی زمانی که جنگنده ای جوان و گمنام در ابیورد بود.
ازبکان که هرگز نمی اندیشیدند که با مردانی جنگ آموزش دیده روبرو خواهند شد و سازمان جنگی بسامان و نیرو مندی در شهر پایه گذاری شده است تنها کاری که توانستند بکنند خود را در حالی که در محاصره مردان جنگی نادر بودند به فراز تپه بزرگی که در درون حلقه محاصره بود رسانیدند تا بر محاصره کنندگان مسلط باشند

نادر قلی فرمانده جوان ایرانی حلقه محاصره را تنگ تر و تنگ تر کرد تا از همه سوی به پای تپه رسید در حالی که نیروهای وی پیوسته از سوی ازبکان که در بلندی جای گرفته بودند با فلاخن سنگباران می‌شدند و مردان ابیوردی با همه ی کوششی که می‌کردند کاری از پیش نمی‌برند.
چند روزی از محاصره ازبکان گذشت و در این چند روز مردان جنگی نادر قلی در پائین تپه سخت ترین حمله های ازبکها را تحمل می‌کردند و هر روز بر شمار زخمیان و کشته شدگان آنها افزوده میشد.
نادر پی برد که اگر جنگ به همین گونه دنبال شود گذشت زمان به زیان او خواهد بود و مردانش را خسته می‌کند. و آنگاه است که ازبکان از تپه سرازیر شده و همه را تارو مار خواهند کرد. از این گذشته چه بسا که نیروهای کمکی ازبک نیز به یاری آنها برسند. این بود که در شب پنجم جنگ با برخی از برجستگان سپاه خود به رایزنی پرداخت (نادر از همان اوائل شروع کارش با فرماندهان مشورت می‌کرد و نظر آنها را میخواست یعنی آدم خودرای نبود) و وضع را برای آنها روشن کرد و در پایان گفت. من برای یکسره کردن کار ازبکان نقشه ای دارم که برای انجام آن به پنج دلاور از خود گذشته نیاز دارم. اگر بخواست خداوند بتوانم این نقشه را انجام دهم پیروزی ازآن ماست و اگر نقشه ام با شکست روبرو شود من و آن پنج تن کشته خواهیم شد و شما خود تصمیم خواهید گرفت که چه بکنید. که به هر روی از وضعی که امروز داریم بدتر نخواهد شد.
به محض اینکه نادر سخنش پایان یافت ده دوازده تن داوطلب همراهی با نادر شدند که از میان ایشان پنج تن را بر گزید.. در همان شب درست هنگامی که دو ساعت از نیم شب گذشته بود خود پیشاپیش پنج دلاور از جان گذشته، آهسته از چادر بیرون آمد و هر شش تن آرام آرام به پای تپه رسیدند. تا آن هنگام هیچکس حتی آن پنج تن نیز نمی‌دانستند نادر قلی چه نقشه ای در سر دارد و چه می‌خواهد بکند. ولی هنگامی که به پای تپه رسیدند، نادر ایستاد و پنج تن یاران خود را گرد آورد.
برنامه این است که بسیار محتاط و آرام از تپه بالا برویم و شمشیر بر سر سران ازبک بنهیم.
در ابن برنامه امید پیروزی بسیار کم است. به همین انگیزه من شما دلاوران براستی سرباز را برگزیده ام که با من همراه باشید. ولی اینرا بدانید که اگر بنا بر کشته شدن باشد نخستین کسی که کشته خواهد شد من خواهم بود.
یکی از آن پنج دلاور بی درنگ بدنبال سخنان نادر گفت : جان هیچکس از ما از جان سردار «ندر قلی» گرامی تر نیست و ما تا واپسین دم در کنار تو خواهیم بود.
نادر یکایک آنان‌ را در آغوش کشید و بوسید وسپس اجرای نقشه خطرناک خود را آغاز کرد. بالا رفتن از تپه آن هم در شب تاریک و بابودن ازبکان و نگهبانان آنان بسیار خطرناک و دقیق و دشوار بود.
اما نادر چندروز پیش از آن با چشمان تیز بین خود از دور راه بالا رفتن از تپه را بررسی کرده بود.
وپیش از بالا رفتن، برای اینکه در تاریکی شب یکدیگر را گم نکنند و یا برای اینکه مبادا یکی از آنها از شیب‌های تند تپه بلغزد و پرت شود کمرهای خود را با ریسمانی دراز و استوار بیکدیگر بستند.
مدت دوساعت بالا رفتن به درازا کشید. نادر پیشاپیش دیگران بر روی سنگها و خارهای تپه میخزید و سینه مال بالا می‌رفت و پنج دلاور نیز به دنبال وی می‌خریدند و آرام آرام بالا می‌رفتند اگر یک تخته سنگ در می غلتید و سنگهای دیگر را با خود به دامنه تپه می‌برد همه نقش‌های نادر با جان هر شش تن به باد میرفت.
آنها به هر دشواری بود، به بالای تپه رسیدند و چادر و خرگاه فرمانده ازبکان از دور نشانه کردند چشمان تیز بین نادر بسان شهبازی تیز نگر در تاریکی شب نگهبانان و جاهای استقرار آنان را شناخت و بسیار با احتیاط در حالت خمیده به پشت سر نزدیکترین آنها رسید. دمی ایستاد و در گوش همراهان چیزی گفت و مانند ببری گرسنه که برروی آهویی بجهد، بر روی نگهبان ازبک پریده و با نیروی شگرف بازوی خود گردنش را در میان آرنج و بازو گرفت و با دست دیگر دهانش را بست و با انگشتان شست و سبابه دو سوی سوراخ های بینی وی را فشرد و راه دم زدن او را بست.
سرباز ازبک مانند کبوتری که در چنگ شاهینی گرفتار شده باشد هر چه کوشید نتوانست از میان دستهای توانای نادر قلی بیرون آید. و رفته رفته سست تر شد و جان داد.
سپس به دومین نگهبان که بیش از پنجاه متری آنسوی تر ایستاده بود پرداخت و او را نیز درست مانند نگهبان نخستین از پای در آمد. پنج تن همراهان نادر پشت سر او تنها نگارنده کار او بودند و از وی درس دلیری و جانبازی و شیر دلی میآموختند.
پس از کشتن دومین نگهبان که بی کوچکترین آوایی انجام شد نادر پنج تن همراه خود را فراخواند و به آهستگی در گوششان گفت. من میدانم که سران ازبک همیشه چهار نگهبان در گرداگرد چادرهای خود بهنگام خواب میگمارند.

بر این پایه تنها چهار نگهبان دیگر در چهار گوشه چادر فرمانده ایستاده اند چهار تن از ما باید این چهار نگهبان دیگر را در یک چشم به هم زدن از میان برداریم و دو تن دیگر کنار چادر مراقب باشند تا اگر بر اثر بر خاستن آوایی هر کس که از چادر بیرون آمد با شمشیر سر از تنش جدا کنند و یا اگر یکی از نگهبانان خواست بر دوستمان چیره شود بی درنگ به یاری آندوست بشتابیم.
چهار تن حمله کننده که یکی شان خود نادر بود برگزیده شدند و دوتن دیگر نیز پشت سر آنها با شمشیری برهنه در حالی که خم شده بودند جدا از یکدیگر براه افتادند و هر کدام آرام آرام به نگهبان مورد نظرخود نزدیک شدند. در یکدم چهار ببر نیرومند چهار شیر خشمگین و چهار دلاور جنگ دیده بر سر چهار نگهبان ازبک تاختند و بی آنکه نیازی به یاری دوتن دیگر باشد در درازای دو دقیقه هر چهار تن را کشتند و چادر فرماندهان ازبک را در میان گرفتند.
تا اینجای برنامه که دشوارترین خطرترین بخش یعنی تاخت تاز به مرکز فرماندهی ازبکان رسیده بودند. نادر نفسی به راحتی کشید و دوباره در حالیکه هر شش تن در تاریکی زیر بوته ای نشسته بودند آنها را گرد آورد و گفت دامنهای خود را پر از خاک کنید. آنها در گذشته و در تمرین‌های گوناگون این کار را از نادر آموخته بودند بخوبی می‌دانستند چه باید بکنند و بی درنگ دست به کار شدند و پس از پر کردن دامنهای خود نادر را از آمادگی خویش آگاه ساختند.
در این هنگام نادر با آوای شگفت انگیز و تندر آسای خود فریاد کشید الله اکبر و پنج تن دلاور همراه نادر نیز یکباره همین گونه رفتار کرده از ته دل فریاد کشیدند و به سوی چادر فرمانده ازبکان دویدند در حای که فریادهای الله اکبر را پیوشته تکرار می‌کردند سپاهیان نادر که در پائین تپه آماده شبیخون زدن و شنیدن فریادهای لرزه برانگیز سردار خود در بالای تپه فریادهای اورا پاسخ دادند و با شتاب بالا رفتن از تپه را آغاز کردند. در بالای تپه هنگامه ای برپا شد فرمانده ازبکان و تنی چند از سرداران او در تاخت و تاز نخست نادر در درون چادرهایشان کشته شدند. دیگر ازبکان که سراسیمه از خواب برخاسته بودند نمی‌دانستند که چه شده و چه باید بکنند و تا می‌آمدند به خود بجنبند نادر و یارانش مشت مشت خاک به چشمان آنها میپاشیدند… و همینکه سر گرم مالیدن چشمان خود می‌شدند نادر و دو تن دیگر که از پاشیدن خاک فارغ شده بودند با شمشیرهای خود به جانشان می‌افتادند. دو تن از یاران نادر سرگرم بریدن بندهای چادرها که به زمین کوبیده شده بود شدند و چادرها به انگیزه پاره شدن بندها یکی پس از دیگری فروریخت و ازبکان در زیر آنها می لولیدند و نمی‌دانستند از زیر چادر چگونه بیرون آیند. خواب آلودگی هراس از شنیدن فریادهای نادر و مردانش پاشیده شدن خاک در چشمانشان شنیدن فریاد زخم خوردگان و از همه بالاتر تاریکی شب و نداشتن فرمانده آنهارا گیج و سر در گم کرده و یکسره روحیه خودرا باخته بودند زیرا می‌پنداشتند که این آوای همه سپاهیان نادر است که خودرا از تپه بالا کشیده اند.
گروهی از ازبکان که توانسته بودند از چادر بیرون بیایند بی درنگ می‌ریختند و گروهی دیگر در زیر بارها و چادرها پنهان می‌شدند.
آن دسته از ازبکان که می‌گریختند و از تپه فرود می‌آمدند گرفتار سپاهیان نادر که سرگرم بالا آمدن از تپه بودند شدند و برخی دیگر از سراشیب تند تپه در تاریکی در می غلتیدند و سردستشان میشکست..
نادر و پنج دلاور همراه او چنان با چابکی در تاریک و روشن پگاه آنشب به جان ازبکها افتاده بودند که هنگامی که سپیده بامدادی چادر سپید خود را بر پهنه دشت و تپه پهن کرد جز شمار اندکی از ازبکان که تسلیم شده بودند کسی از ایشان زنده نبود.
در این زمان مردان جنگی نادر نیز از پائین خود را به بالای تپه رسانیده و به فرمانده سرداران خود پیوستند. چادرهای در هم کوفته و پیکرهای بی جان ازبکان و اسبهای بی سرپرستشان دیدگاهی دیدنی در سپیده دم پدید آورده بود. هر کس سرگرم کاری بود گروهی از مردان سرگرم بستن دست‌های ازبکان دسته ای دیگر به گرد آوری جنگ افزارها شماری دیگر به جمع کردن چادرها و بارها و برخی دیگر به گرد آوری اسبها و استران و تیمار آنها سرگرم بودند و دو تن دلاور زخمی همراه نادر نیز روی پشته باری تکیه زده و به استراحت پرداخته بودند و سه تن دیگر در میان دوستان شرح دلاوریهای سه-چهار ساعت پیش خود را می‌دادند. در این میان کسی متوجه نادر نبود. او به کنار بلندی تپه آمده بود و رو به سوی خاور، جایی که خورشید در حال سر زدن از کرانه ی بیابان بود. زانو بر زمین زده بود دو دست خود را در روشنایی بامدادی رو به آسمان گرفته بود و چنین میگفت :

مادر نادر، روانت آسوده باد. انتقام مظلومیت تو را گرفتم مادر، مادر نازنین من، آسوده بخواب. آنگاه یکی دو قطره اشک بر چهره ی خسته و خواب آلوده او در غلتید. شاید کمتر کسی از آن پس گریه نادر را دید. از اینجا کار نادر آغاز شد اما هنوز زود بود که نام او را پای برگه های تاریخ بگذارد. مزه پیروزی بر ازبکان اشتهای گسترش پهنه ی فرمانروایی او را برانگیخت زیرا روان نا آرام او هرگز نمی‌پذیرفت که فرمانروای یک شهر کوچک و فرمانده گروهی اندک از مردان جنگی باشد. این بود که چشم به مشهددوخت که در آن هنگام که هر پاره از خاک ایران در دست یک سرکش و یا کشور بیگانه بسر می‌برد…( دوستان توجه کنند زمانی که نادر بلند شد کشور ما در چه وضعیتی بود که هر قسمت از خاک ما در دست یک سرکش یا کشورهای بیگانه بود.)
مشهد در آن هنگام این شهر در دست کسی بنام «ملک محمود سیستانی»
بود. برای چیره شدن بر مشهد بیشتر از دو راه پیش پای نادر نبود یا جنگ رویارویی با «ملک محمود سیستانی که تیره های افشار و جلایر و مردان جنگی بی شماری زیر فرمان داشت و یا گفتگو و سیاست و تدبیر با او. نادر با تیز هوشی که داشت راه دوم را برگزید و خود به دیدار ملک محمود سیستانی رفت و میهمان ملک محمود شد. ولی مردان خان و پسرش امام قلی بیک که از سرداران ملک محمود بودند نقشه از میان برداشتن نادر را کشیدند، و شبی از شبها وی را به خانه ی خود فراخواندند. نادر با هوش این فراخوانی را دیده بدبینی نگریست چون در شهر مشهد و در چنگ آنان بود، نمی‌توانست این فراخوانی را نپذیرد..
ادامه دارد»

نویسنده : گرداوری: نادرقربانی
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.