Saturday, 20 April , 2024
امروز : شنبه, ۱ اردیبهشت , ۱۴۰۳ - 12 شوال 1445
شناسه خبر : 2413
  پرینتخانه » آخرین اخبار تاریخ انتشار : 21 بهمن 1400 - 17:07 | | ارسال توسط :

نادرشاه قهرمانی که آرام نگرفت

این بود که نامه ای محرمانه برای شاه تهماسب فرستاد و در آن یاد آور شد که جنگ در چنین موقعیتی صلاح نیست. به همین انگیزه به سپاهیان زیر فرمان خود، دستور بازگشت به مشهد را می‌هدو از شاه می‌خواهد که به مقر فرماندهی خود در مشهد باز گردد.
نادرشاه قهرمانی که آرام نگرفت

((شاهوردی بیک)) سرداری که خود را جانشین نادر می‌دانست، رای شاه را زد و گفت :نادر از فرمان ظل الله تمرد کرده است.

اکنون شما به همه شهرهای خراسان و سپاهیان شاهی دستور فرمائید، از فرمان نادر سر پیچی کنند. شاه تهماسب، ابلهانه دست به چنین کار بچگانه ای زد و یکی از این نامه ها را نیز برای ((محمود سیستانی)) به مشهد فرستاد. ((محمود سیستانی)) نامه را به نزد نادر که در مشهد مستقر شده بود آورد و وی را از محتوای آن آگاه کرد.نادر پس از آگاهی از متن آن، نمی‌دانست در برابر این کار بچگانه چه کند. اگر در برابر آن بایستد و سرکشی کند که صورت خوشی نخواهد داشت و چند دستگی و پریشانی بیشتری در کشور پدید می آید، و ارتش از هم می‌پاشد. ارتشی که آرام آرام دارد نیرومند میشود و اگر خاموش بماند، این تحرکات و نامردیها را چگونه بر خود هموار کند.

این بود که سران سپاه و فرماندهان زیر دست خود را برای رایزنی فراخواند و پس از سخنان کوتاهی که نشانگر دلسوزی‌های او برای کشور، و سپاسگزاری از فداکاری های یکایک آن سرداران بود، نشان شان داد. اثرات خشم و بیزاری در چهره یکایک سرداران دیده شد. و همگی پیشنهاد کردند که باید به قوچان برویم، و انگیزه این کار زشت را بپرسیم.
نادر آنها را به آرامش و شکیبایی فرا خواند و گفت:ما، به سوی قوچان می‌رویم ولی مبادا حرکتی از هر یک از ما، سربزنید که باعث تفرقه و چند دستگی در سپاه شود. با این سفارش، نادر دوباره به سوی قوچان باز گشت. جاسوسان شاه تهماسب خبر حرکت نادر به سوی قوچان را به شاه رسانیدند.((جعفر قلی بیک شادلو)) را که کردی دلاور بود، مامور مقابله با نادر کرد. نیروهای جعفر قلی بیک از شهر بیرون آمدند و در سنگرهای استوار از پیش ساخته شده، چشم براه نادر ماندند.
نادر عادت داشت همیشه با شیوه ی برق آسا، به دشمنان بتازد، و جز در مواقع بسیار اندک، که به جنگ فرسایشی دست میزد.
ولی اینبار که به نزدیک قوچان رسید، نیروهای کرد، چنان سریع و برق آسا به سپاهیان زیر فرمان او، تاختند که سواران نادر غافلگیر و پراکنده شدند.
نادر که از این همه تحرک در شگفت شده بود، برای باز گرداندن روحیه سپاهی گری به نیروهای خود، تبرزین خود را به چرخش در آورد و فریاد کشان به میان کردان افتاد. او، با این کار دست به قمار مرگ و زندگی زد.
زیرا بیم کشته شدن وی نزدیک به صد در صد بود. اما این تنها راهی بود که می‌توانست دوباره به یاران خود، نیرو بدهد.
آوای تند و رعد آسای نادر سواران را بسوی خود کشید. آنها که می‌دیدند فرمانده جانباز و دلیرشان بی پروا در میان دشمن به تک و تاخت سرگرم است، نیروی تازه ای یافتند و با کردان قوچان درگیر شدند.
نبردی بسیار سهمگین در گرفت و در سرمای شمال خراسان، غیور مردان جنگی کوه و دشت را می‌لرزاند، بخار دهان مردان و اسبان در هم آمیخته بود.
رفته رفته نبرد مغلوبه شد و همه در هم فرو رفته بودند و شمشیر می‌زدند.
سرداران و سوارانی که اسبهایشان کشته شده و به زمین در غلتیده بودند، با پای پیاده، میانه میدان شمشیر می‌زدند و اسب‌هایی که سردارانشان زخم بر داشته و یا کشته شده بودند از میدان بیرون می‌رفتند.
جعفر قلی بیک شادلو، نادر را نشانه گرفت و با تنی چند از سردارانش به سوی وی تاخت تا سر از تن وی جدا کرده و در پای شاه تهماسب بیندازد.
از سوی دیگر، یکی از سواران نادری که اسبش کشته شده و خود را به کنار کشیده بود تا سپاهیان پیاده دشمن را گیر بیاورد، متوجه تاخت جعفر قلی بیک به سوی نادر شد و بی درنگ تیری به سوی او انداخت.
تیر، درست در قلب جعفر قلی بیک جای گرفت و وی را از اسب به زیر کشید.
کردها که سردار خود را کشته دیدند، واپس نشستند و نادر به دنبالشان که سرگرم جنگ و گریز بودند، روانه شد و بسیاری از آنها را کشت و بسیاری دیگر را گرفتار کرد. و گروهی اندک توانستند به درون شهر بروند و خبر مرگ جعفر قلی بیک را به شاه تهماسب برسانند.
شاه تهماسب یکباره دچار هراس سختی شد و این هراس هنگامی افزایش یافت که به او گفتند،
نادر شهر را در محاصره مردان جنگی خود گرفته است.
چاپلوسان و خوش‌آمد گویان برای آسایش خیال شاه، به او گفتند که سپاهیان نادر از سرمای بیرون شهر، سیاه و نابود خواهند شد و تنها زحمت خاکسپاری آنها برای ما، می‌ماند!
دسته ای دیگر گفتند :بزودی نیروهای کمکی از مازندران می‌رسد و کار نادر را تمام خواهند کرد. (دوستان بی عقلی شاه تهماسب و سردارانش را می‌بینید وقتی که سپاهان در دست اشرف افغان دزد و راهزن است چگونه نیروهای ما مفت مفت جانشان را می‌دهند بدلیل بی خردی. شاه تهماسب و همچنین عده ای متملق گوی دور قاب چین)
ولی شاه تهماسب کم و بیش نادر را میشناخت‌ و در این هراس بود که مبادا در میان سپاهیان خودش، کسی مانند ((پیر محمد)) که دروازه مشهد را به روی نادر گشود، پیدا شود، و دروازه قوچان را بروی وی، بگشاید. شب فردا رسیده بود، ولی شاه تهماسب خواب به چشمش نمی‌رفت.
بامداد روز دیگر، نیروهای کرد ((قراچورلو)) به یاری نیروهای شاه آمدند و در بیرون شهر، جنگی سخت میان مردان نادری و نیروهای کمکی هوادار شاه در گرفت.
نیروهای کرد درون شهر نیز، دوباره بیرون ریختند و از دو سوی سواران و مردان جنگی نادر را درمیان گرفتند.
این جنگ تنها سه ساعت به درازا کشید، و نادر که با تیز هوشی شگفتی آور خود، گروهی از سواران ورزیده ی خود را در سه فرسنگی شهر نگاه داشته بود، به آنها دستور حمله داد. جنگ جالبی در گرفته بود و هر دسته می‌پنداشت که دسته دیگر را زیر محاصره گرفته است، تا اینکه پس از سه ساعت نبرد خستگی و ناتوانی در مردان ((قرا چور لو)) که راهی دراز را پیموده بودند، پایدار شد و گروهی کشته، دسته ای فراری و شماری هم گرفتار شدند.
نادر که بسیار خشمگین شده بود، دستور داد حلقه محاصره شهر را تنگ تر کنند.
شاه تهماسب که خبر شکست نیروهای کمک خود را نیز شنید به اندیشه ی آشتی با نادر افتاد و گروهی را نزد وی فرستاد.
فرستادگان شاه به نزد نادر رسیدند و با نگرش به همان خوی چاپلوسی خود، گفتند:
اعلاحضرت از تهماسب قلی خان (نادر) دعوت فرموده اند به گذشته نیندیشید و بدی ها را فراموش کرده به پای بوس ایشان بروند. زیرا حضرت ظل اللهی با آغوش باز چشم به را سپهسالار خود هستند.!!
نادر شگفت زده آنها را نگریست در حالی که نمی‌دانست چه کند. شاهی جوان، پیشنهاد آشتی داده است. و رد کردن آن، دور از مردانگی است. ضمنآ، جنگ و ستیز میان شاه و سپهسالار را درست نمی‌دانست و بر آن بود که این وضع به زیان کشور است و دشمنان را شاد می‌کند.
این بود که گفت :من با حضرت ظل اللهی سر جنگ نداشتم و همه می‌دانند که ایشان بخاطر زناشویی با دختری که نامزد من بود، به چنین کاری دست زدند.
درباریان در پاسخ گفتند:سؤتفاهمی شده است که انشااله بزودی از میان می‌رود!
نادر گفت :من به شاه، بدی نکرده ام. و حالا هم به مشهد باز میگردم و در انتظار قدوم اعلیحضرت هستم که عنایت کرده به مشهد بیایند. من هنوز خود را سپهسالار و((تهماسبقلی)) و خدمتگزار شاه میدانم.
این را گفت و دستور رفع محاصره قوچان و بازگشت نیروهای خود را به سوی مشهد داد.
شاه تهماسب چند روز بعد، از قوچان راهی مشهد شد و شبانگاه به مشهد رسید و نادر به پیشباز او رفت و با نهایت مردانگی دستهای شاه را در دست گرفت و کرنش کرد. گویی هرگز توطئه ای از سوی شاه، نسبت به او نشده است. از سویی دیگر، محمود سیستانی، که قبلآ از نادر شکست خورده و نادر وی را بخشوده و وسائل آسایش او را در مشهد فراهم کرده بود، رفته رفته دست به دسیسه و تحریک زد و فرستادگانی را به سوی تیره های تاتار، در ((مرو)) فرستاد و آنها را علیه نادر شورانید.
نادر به برادر خود ((ابراهیم خان)) ماموریت سرکوبی آنها را داد و ابراهیم خان نیز با موفقیت این ماموریت را به پایان رسانید.
جاسوسان نادر، ریشه این سرکشی و توطعه را یافتند، و به نادر گزارش دادند. نادر محمود سیستانی را فرا خواند و موارد نامردمی هایش را بر شمرد و گفت :سخن نویسنده» (دوستان توجه کنید آنهایی را که نادر کمکشان کرده و جانشان را نجات داده چطور به نامردی می‌خواهند از پشت خنجر به نادر بزنند و جالب اینکه نادر بارها آنها را می‌بخشد و از خیانتشان چشم پوشی میکند ولی آنها مجددأ تصمیم به نابودی نادر می‌گیرند در عجبم در میان ما ایرانی‌ها متاسفانه چقدر نامرد وجود دارد درتاریخ هم به وضوح آنرا شاهد هستیم)
محمود، باز شنیده ام که سر از اطاعت پیچیده ای و برخلاف عهدی که بسته ای راه و رسم دیگری در پیش گرفته ای. محمود گفت:اگر چنین خیالی در سرم بود، فرمان پنهانی شاه تهماسب را به سپهسالار عرضه نمیکردم. اینها دسیسه هایی است که دشمنان علیه من بکار می‌برند. چهره های حق به جانب محمود نادر را زیر تأثیر قرار داد و با خود اندیشید:مبادا سخن چینان، بیهوده چنین تهمتی را به محمود سیستانی می‌زنند.
این بود که گفت :وای به حال کسی که علیه تو، دسیسه کرده باشد. و بی درنگ فرمان داد سه تنی را که محمود، پنهانی برای شورانیدن تاتارها به مرو فرستاده بود بیاورند، و بدنبال این دستور، با چشمان تیز بین خود خطوط چهره محمود را زیر نظر گرفت تا ببیند این دستور چه اثری در چهره او دارد.
سه تن را به تالار آوردند.
نادر فریاد زد :نمک بحرام ها، شما گذشته از من، به ولینعمت خود هم خیانت میکنید و دروغ می‌گویید؟
یکی از آنها، دست در جیب کرد و قرآنی بیرون آورد و در حالی که به آن سوگند می‌خورد گفت: به این کلام خدا سوگند که ((محمود)) مارا به ((مرو)) فرستاد و او بود که به ما دستور داد تاتارها را علیه شما بشورانیم.

نادر گفت :زمانی که این ماموریت را به شما داد، چه کسانی در آنجا بودند که هم اکنون آماده اند تا گواهی دهند؟
در این هنگام ((محمود سیستانی))فریاد زد :اینها خدمتگزاران نا صالح من بودند، و چون من آنها را بیرون کرده بودم، این دروغ بزرگ را برای من ساخته اند. نادر بی آنکه به سخنان ((محمود)) توجه کند. به کسی که قرآن را در دست داشت گفت :یا الله. اگر گواهی داری، نامش را ببر، آن مرد گفت :ملک محمود و ملک اسحاق و ملک محمد علی، به ما که هفت تن بودیم ماموریت دادند که برای شورانیدن تاتارها به مرو برویم و ما ناگزیر اطاعت کردیم. زیرا اگر نمیپذیرفتیم، جانمان در خطر بود. پس چرا حالا دارید علیه او، سخن می‌گویید. ما فقط داریم سخن راست می‌گوییم. این دیگر خیانت نیست. ما، کاری که کرده ایم با صراحت در برابر سپهسالار می‌گوییم.
سخنان ساده آن مرد، در دل نادر اثر کرد. به ویژه آنکه میدید چهره ملک محمود از هراس و وحشت سپید شده است و لب‌هایش می‌لرزد. نادر دستور داد ملک اسحاق (برادرزاده ملک محمود) را که در محاصره مشهد از سوی نادر، بسختی با او جنگیده بود به تالار بیاورند. ملک اسحاق نخست اظهار نا آگاهی کرد، ولی در برابر سخنان آن سه تن، گرفتار ضد و نقیص گویی شد.
نادر، این هنگام نیرنگی بکار برد و فریاد زد :
احمق، ملک محمود اعتراف کرده است که چنین دستوری را داده و تو هم در آنجا بودی حالا انکار میکنی؟
ملک اسحاق خاموش شد و نادر، آنچه را که می‌باید بفهمد، فهمید. ولی برای اینکه بیشتر مطمئن شود، تا مبادا دستوری را که می‌دهد نسنجیده باشد، فرمان داد تا ((محمود)) و ((اسحاق)) را از تالار بیرون ببرند و برادر کوچک محمود (محمد علی) را که نوجوانی کم تجربه بود به حضور خواست.
ملک محمد علی در برابر ابهت و شکوه و جذبه نادر زبانش به لکنت افتاده بود و می‌دانست که نادر به دشمنانش به شرط اینکه سر تسلیم فرود آورند، رحم می‌کند، به پای نادر افتاد و با زاری و لابه، گفت :به من رحم کنید، من جوان بی تجربه و بی گناه هستم، نمی‌دانستم چه میکنم. مراببخشید. تا عمر دارم چاکر در گاه شما خواهم بود.
نادر دستور داد ((محمد علی)) را از روی پاهایش دور کنند و آنگاه فریاد زد :
محمود و اسحاق را پیش من آورید.
هنگامی که آن دو به درون آمدند و دیدند که محمد علی به روی زمین افتاده و میگرید روحیه ی خود را باختند و رنگ پریده، در گوشته ای ایستادند. نادر روی خود به محمود سیستانی کرد و گفت :
محمود، با اینکه بارها به من نارو زدی، من تو را بخشودم. بارها با خدعه و نیرنگ با من جنگیدی و بهترین یاران و سرداران مرا کشتی. باز هم هنگامی که تسلیم شدی از گناهانت گذشتم. این بار هم که فرمان شاه را نشانم دادی برای آن بود که من در جنگ با شاه، کشته شوم. و چون نقشه ات نگرفت اقوام تاتار را بر ضد من شوراندی. و این دفعه هم چون پیروز شدم، باز داری رنگ عوض میکنی. ((محمود سیستانی)) خاموش و لرزان به سخنان نادر گوش میداد. در این هنگام نادر فریاد زد که ((محمدخان چوله)) و بهرامعلی خان بیات)) را بحضورش بیاورند. این دو تن کسانی بودند که در جنگ با محمود سیستانی کسان و خویشان خود را ازدست داده بودند)،
زمانی که آنها حاضر شدند، نادر گفت :محمد خان. تو بارها از من خواسته بودی که محمود و اسحاق سیستانی را بدست تو بسپارم. و من اینکار را نکردم. ولی امروز، آنها را به تو می‌سپارم. و دیگر تعهدی نسبت به آنها ندارم.
سپس روی خود را به ((بهرامعلی خان بیات)) کرد و گفت :بهرامعلی. تو هم بارها از من خواسته بودی قصاص خون برادرت ((فتحعلی خان)) را از محمود سیستانی بگیری. حالا من هم بی درنگ به دستور نادر، میدان روبروی تالار را خلوت کردند و سه تن محکوم را به دست کین خواهان سپردند تا به میانه ی میدان بیاورند.
نادر خود به میدان آمد، دیگر حاضران نیز گرد آمدند. و سه تن فرستادگان محمود سیستانی به مرو را نیز به پیشگاه نادر آوردند و گفتند :
درباره باره این سه تن دستوری نفرموده اید.
نادر گفت :حیف از این سه تن که در خدمت آدم پلیدی مانند محمود سیستانی بوده اند. بند از دست پایشان بگشایید. و آزادشان کنید.
در این هنگام، ((محمد خان چوله)) با پروانه ی نادر، ((محمود سیستانی را به میدان برد، و از پشت لگدی به پای وی زد، بدانگونه که بی‌حال به زانو در آمد.
آنگاه موهای وی را گرفت و واپس کشید و با دست دیگر، خنجر را به سراسر گلوی او مالید. یکباره خون فوران زد و پس از چند ثانیه، سر محمود سیستانی که روزی خود را ((شاه سلطان محمود)) می‌نامید، از تن جدا شد و فروغ زندگی از چشمانش بیرون رفت. سپس ((بهرامعلی خان بیات)) محمد علی را به زانو در آورد و سرش را برید. پس از این دو، ((ملک اسحاق)) نیز به سرنوشت عموهای خود دچار شد و به خاک و خون در غلتید.
نادر دستور داده بود این آئین ها در برابر اسیران جنگی تاتار انجام گیرد، پس از کشتن این سه تن، رو به آنها کرد و گفت :
سزای یکایک شما، همین باید باشد، اما چون محرک اصلی تان این سه تن بودند از کشتن شما می‌گذرم. همچنین چون خانواده ی یکایک شما چشم به راهتان هستند، نه تنها شما را نمیشکم، بلکه اجازه میدهم به میان خانواده ی خود، باز گردید.
چند روز بعد، خبر شورش در دژ ((سنگان)) که در افغانستان کنونی واقع است به نادر رسید. او که آرام آرام سر گرم پدید آوردن یک هسته ی مرکزی نیرومند برای حکومت ایران و رهانیدن
کشور از چند پارگی بود، بر آن شد که دامنه ی فرمانروایی شاه تهماسب را از سوی خاور گسترش دهد، و سپس به سوی باختر و مرکز و جنوب ایران بنگرد، این بود، که فرمان حرکت سپاه به سوی دژ ((سنگان)) را داد.
این لشگر کشی های نادر فرقی بزرگ داشت. زیرا نادر تاکنون در پهنه خراسان، یعنی تنها پیرامون ابیورد و مشهد و قوچان و نیشابور و سرخس، با دشمنان روبرو شده بود. ولی اکنون به جایی سپاه می‌کشد که در یک بیابان سوزان و خشک و بی آب و گیاه قرار گرفته بود، و با شهرهای یاد شده فرق فراوان داشت.
با این همه تصمیم نادر، دگرگون شدنی نبود و سپاه به حرکت در آمد. در میان راه، نه آب کافی برای نوشیدن برای نوشیدن سربازان و رفع تشنگی اسبان بود، و نه سر پناهی که سپاه بتوانند استراحت کنند. جاده ای هم که سپاه ازش می‌گذشت، یک جاده شنی بود، که چرخهای توپها و ارابه ها در آن فرو میرفت و حرکت بسی دشوار میکرد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.